
1- شخصی را حکایت کردهاند که کیسهای گندم برای آرد کردن به آسیاب برده بود و درحالیکه برای نوبت به انتظار ایستاده بود، گندم کیسه دیگران را به کیسه خود میریخت. آسیابان که متوجه شده بود با عصبانیت به او نهیب زد که این چه کاری است؟ چرا به گندم دیگران دستدرازی میکنی؟ و او در پاسخ گفت؛ مگر نمیدانی که من دیوانهام؟ همه اهل روستا مرا به دیوانگی میشناسند. آسیابان گفت؛ اگر دیوانهای چرا از کیسه خودت ب...
ادامه مطلب